خاطرات سردار شهید خادم اشریعه

دوستانش می گفتند : شب قبل از شهادت تا صبح نماز و دعا می خواند ، مناجات با خدا داشته . بچّه ها سر به سرش می گذاشتند و می گفتند : چرا اینقدر تو امشب مناجات می کنی ؟ می خندیده و چیزی نمی گفته است . بعد صبح که صبحانه می آورند و می گویند : بیا صبحانه بخور می گوید :‍ نه من صبحانه را امروز می روم در بهشت می خورم . نقشه را از داخل ماشین می آورد و روی زمین پهن می کند و نشان می دهد که از این راه برویم و باید اینطوری فعّالیّت داشته باشیم تا به هدف برسیم . نقشه را جمع می کند و در ماشین می نشیند که خمپاره می آید . دوستش می گفت : داخل ماشین یک پرتقال به او داده بودم امّا نخورد و گفت : من به بهشت می روم و می خورم و آن را همینطور جلوی ماشین گذاشته بود و می گفته : من می خواهم روزه باشم و با روزه وارد بهشت شوم و در بهشت افطار کنم . بعد که خمپاره آمده ، همینطور نشسته بود . دوستانش می گفتند : دیدیم سرش روی شانه اش افتاد و چراغی بود که خاموش شد .

خاطره دوم :

آخرین لحظاتی که در کنار ایشان بودم کمتر از یک ساعت از شهادت وی بود . روز قبل از شهادت فرماندهان خراسان به جبهه آمده بودند و جلساتی با این آقایان داشتیم که طی آن جلسات مسائل جبهه و جنگ بررسی می شد . قرار شد شهید آن ها را به نقاط مختلف جبهه ، جهت سرکشی ببرد . آن شب با شهید در یک مکان خوابیدیم . قرار بود صبح به سرکشی برویم . بعد از نماز من مجدّداً خوابیدم . در این اثناء فرماندهان به سراغ خادم الشریعه آمده و به همراه او جهت سرکشی از خطوط مقدّم عازم می شوند . ساعتی بعد که از خواب بیدار شدم توسّط شهید نورالله کاظمیان با خبر شدم که علی سرکشی ، شهید مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفته و به شهادت رسیده است .

 

/ 1 نظر / 18 بازدید
مهدی

سلام علیکم با عرض خسته نباشید خدمت شما دوست عزیزم با پستهای زیر در خدمت شما هستم : خاطراتی از تفحص شهدا وقتی شیطنت حاج همت گل کرد موفق باشید یاعلی التماس دعا [گل]