دو خاصره از شهید زین الدین

هنوز سال های اول جنگ بود.آدم هایی که آمده بودند هیچ کدام تا به حال یک جنگ درست و حسابی ندیده بودند.همین بچه های معمولی کوچه و خیابان های شهر های دور و نزدیک بودند که همه ی چیزی که داشتند را سر دست گرفته بودند و به جبهه آمده بودند.فرمان ده خیلی زود فهمید که یکی از این جوان های تازه واردخیلی بیش تر از یک نیروی معمولی می تواند به کار بیاید.جسور و با هوش و تیزبین و چه کاری برای چنین آدمی بهتر از شناسایی مهدی زین الدین و یک موتور و دوربین و یک دشت پهن.و حالا هم که مرد در انتهای راهی بود که با شناسایی شروع شده بود مانند همه ی بچه های شناسایی دوربین از دستش نمی افتاد. 

 

 تازه وارد بودم. عراقی ها از بالای تپه دید خوبی داشتند. دستور رسیده بود که بچه ها آفتابی نشوند. توی منطقه می گشتم، دیدم یک جوان بیست و یکی دوساله، با کلاه سبز بافتنی روی سرش، رفته بالای درخت، دیده بانی می کند. صدایش کردم«تو خجالت نمی کشی این همه آدمو به خطر می اندازی؟» آمد پایین و گفت «بچه تهرونی؟» گفتم آره، چه ربطی داره؟» گفت «هیچی. خسته نباشی. تو برو استراحت کن من اینجا هستم.» هاج و واج ماندم. کفریم کرده بود. برگشتم جوابش را بدهم که یکی از بچه های لشکر سر رسید. هم دیگر را بغل کردند، خوش و بش کردند و رفتند. بعد ها که پرسیدم این کی بود، گفتند «زین الدین»

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
مطهره

خاطره های زيبايی بود. اميدوارم بيشترشان هم کنی.((مطهره))