خاطره ی فاطمه ناهیدی

 «نشتم با خود فکر کردم.احساس می کردم این من نیستم که اسیر شده ام.من یک زن ایرانی مسلمانم و باید چهره واقعی اینن زن را نشان می دارم.خودم را سپردم دست خدا و خواستم کمکم کند.نزدیک ظهر بود.سربازی را فرستاده بودند تا مراقبم باشد.بلد نبودم به زبان عربی حرف بزنم،با ایما و اشاره به او گفتم: «می خواهم نماز بخوانم.»رفت از فرمانده اس اجازه گرفت،دستو پایم ار باز کرد و مرا از آن گودال برد به جای دیگر.سر تا پایم خاکی بود.مانتوم پر از لکه های خون شده بود.تیمم کردم و نماز خواندم.»

/ 8 نظر / 25 بازدید
ساسا

اینجا کجا بوده؟کی بوده؟

ساسا

وای اسارت خیلی بده من زیاد گریه رو قبول ندارم گریه فقط پنهانیش خوبه

منتظر

سلام ممنون از این که به وبلاگ دوستاران خدا سر زدید خاطره ی جالبی بود نماز طلا است بي شك يا علي

گلشن سخن

سلام گلم خدا قووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووت! جالب بود ممنون كه خبر داديد التماس دعا [قلب][گل]

پلاک۶۸

بسم الله الرحمن الرحیم مرد باغیرت.....!!!! ......................تقدیم به شما............دعا بفرمایید.............به ما سربزنید........ از این که سنگر کوچک مارا نورانی میکنید با قدومتان متشکریم..... دوستدار شما پلاک68

مهدی

سلام علیکم با افتخار با نام ناگفته های خونین لینک شدین. یا علی التماس دعا بازهم سر بزنید.

بچه های مطهرونی

آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش است .....؟؟؟ سلام دوست عزیز با مطلب بزرگترین افتخار منتظر حضور گرمتان هستیم خواندنش خالی از لطف نیست

ملیکا

سلام وبلاگ خوبی داری به منم سربزن