خاطره ای از شهید حسین خرازی

چسبیده بود به گونی ها.وقتی دید نگاهش می کنم راست نشست.عضلاتش را شل کرد و سعی کرد آرام و شجاع جلوه کند.نمی شد سنش را حدس زد.از آن ها بود که نمی توان گفت سی ساله اند.صورمش صاف بود فقط سه خط عمیق میان ابرو هایش به چشم می آمد.از آنهایی بود که اخمی مدام دارند.تلخ و عبوس و متنفر نشسته بود. دستهایش بسته بود اما یقین داشتم می تواند با دندان هایش خرخرء دست کم یکی از ما را بجود.

صبح گرفته بودنش.عباس آورده بودش که:((تو همزبانش هستی بپرس آن طرف چه خبر است.))

و من پرسیده بودم که جواب نداده بو د.برایش کمپوت باز کردم که نخورده بود و حتی غمغمه آب را باز کرده بودم که نخورده بود .فقط اسم خودش را تکرار می کرد و دست آخر هم گفت که جز با هم درجه خورش حرف نمی زند.

خط شلوغ بود.عراقی ها طوری می جنگیدند که تا آن وقت ندیده بودم یک جوری از ته دل و با تمام وجود هر چه داشتند رو کرده بودند. عباس گفت:((به احتمال زیاد چند روزی همین جا هستیم تا از نفس بیفتند یا نفس ما را ببرند.))آسمان هم به قدر زمین شلوغ بود.بالا تر هواپیما ها و هیلیکوپتر ها و پایین تر توپ ها و گلوله ها.اسیر عراقی و لجبازی عصبانی کننده اش را به دور ترین گوشه ذهنم راندم و حواسم را جمع رو به رو یم کردم. خرمشهر آنجا بود.از این فاصله فقط دو سه ساختمان بلند دیده می شد. عباس گفت:((یعنی همه شهر را خراب کرده اند که فقط همین ها به چشم می آید یا خانه ها کوتاه تر از آن بوده که ما فکر می کردیم؟))

از دور از انتهای خاکریزی که عراقی ها برای حفاظت از شهر زده بودند و حالا دست ما بود،جیپ آهویی می آمد.حسین آقا خودش پشت فرمان بود،. بیسیم چی در کنارش.تا حالا چند بار سر زده بود.عادت داشت خودش خط را کنترل کند.کناری ترمز کرد.ماشین هنوز روشن بود و دست های او روی فرمان.عباس گفت :((دست و دلباز آتش می ریزند رو سرمان.پرواز هلیکوپتر هایشان بیشتر شد.))

حسین گفت:((پشت ضد هوایی باشید،آسمان را برای پروازشان نا امن کنید.اگر در راه تدارکاتشان بسته نشود،این جنگ می تواند هفته ها طول بکشد.یادتان باشد اگر تا بغداد هم برویم،مردم آزادی خرمشهر را می خواهند.))

دنده را جا زد تا حرکت کند.پریدم جلو و گفتم :((اسیر داریم حسین آقا،ماندنش هم این جا خطر ناک است.تخلیه اطلاعاتی هم نشده،افسر است.با کمتر از درجه خودش حرف نمی زند.))

حسین خندید و گفت:((خب می گفتی سپبهدی. حالا کجاست؟))

ماشین را خاموش کرد و پایین آمد.عراقی،پشت گونی ها تکیه داده بود به دیواره خاکریز.حسین رو کرد به من و گفت:((توعربی بلدی؟))

گفتم:(( من عربی بلدم این حرف زدن بلد نیست))

گفت :((بگو که من فرمانده تیپ ام.))

ترجمه کردم چیزی نگفت.نگاهی به چهره جوان حسین کرد و به لباس های بی درجه اش.انگار حرفمان را باور نمی کرد.حسین گفت:((بگو اصلا مهم نیست باور کنی یا نه،مهم این است که خرمشهر آنجاست.دست شما و ما آمده ایم آن را پس بگیریم و می گیریم.))

 صبر کرد تا حرف هایش را ترجمه کردم.بعد بی آن که منتظر جواب او باشم،ادامه داد:((لشکر های ما شهر را محاصره کرده اند،امید شما به گردان تانک تان است که می خواهد از شلمچه نفوذ کند و حلقه محاصره را بشکند.اما نمی تواند می دانم.))

دوباره مکث کرد.من ترجمه کردم و او باز ادامه داد:((می فهمی چه خطری دوستانت را تهدید می کند؟با خط آتش راه هلیکوپتر ها را می بندیم.چقدر مقاومت می کنید؟یک هقته؟یک ماه؟یک سال؟تا نفر آخر کشته می شوند و یا از گرسنگی می میرند؟))

اسیر عراقی چشمهایش را به زمین دوخته بود اما حسین با چنان سماجتی چشم دوخته بود به پشت پلک های فرو افتاده او که سرانجام سرش را بالا آورد و چشم در چشم اوشد.توجهش جلب شده بود.حسین بعد از مکثی طولانی گفت:((فقط تو می توانی به آن ها کمک کنی.))

من ترجمه کردم و همراه اسیر عراقی با تعجب به لبهای حسین خیره ماندم.

((آزادت می کنم که بروی.به آن ها بگو ما مردم بدی نیستیم اما از خاکمان نمی گذریم.خرمشهر را پس می گیریم اما نمی خواهیم خونین شهر شود...برو به آن ها بگو تسلیم شوند و به هر حال،این خیلی بهتر از مردن است،همین.))

هنوز ترجمه حرف هایش را تمام نکرده بودم کا سرنیزه اش را در آورده بود و به سوی اسیر عراقی رفت.چشم های او از وحشت گرد شده بود.حسین جلو رفت و بند پوتینی را که رود دست های او با گره های کور بسه شده بود،برید.حواس عراقی دیگر به من نبود.به دستش نگاه کرد و به حسین که حالتی جدی و تشویق کننده داشت.بعد از چند لحظه شمرده و آرام گفت:((تو کی هستی؟))

قبل از آن که من جمله اش را ترجمه کنم،حسین فهمید و جواب داد :((حسین،حسین خرازی،فرمانده تیپ امام حسین (ع).))

عراقی برای اولین با به من نگاه کرد و به اسلحه ای در دست داشتم،و به عباس که هنگام حرکات دست و سر می گفت:((ولش می کنید برود؟به همین سادگی؟می دانید چقدر خطر دارد؟))

بعد آرام برگشت پشت به ما کرد و راه افتاد.با چنان حالتی راه می رفت که انگار هر لحظه منتظر ضربه ای از پشت سر بود.

حسین،با یک دست گوشی بیسیم را گرفته بود و با دست دیگر داشت سعی می کرد قمقمه اش را از کمر باز کند.که کرد و بعد آن را پرت کرد طرف اسیر عراقی گفت:((بگیر))عراقی میا نزمین و هوا قمقمه را گرفت،لحظه ای نگاهش کرد و بعد خمیده اما سریع به سوی شهر دوید.چنان که گویی از مرگ فرار می کرد.

خورشید روی خط افق میان انبوه ابر های سرخ شناور بود.عباس از پشت ضد هوایی پایین آمد.چند ساعت بود که برای ایجاد یک خط آتش یکسره شلیک کرده بودیم.دو هلیکوپتر افتاده بود اما منطقه حساس شده بود.عباس گفت:((کار خودش را کرد.گرای دقیق ضد هوایی و فرمانده تیپ را داده به توپخانه شان.))

عباس اسرار داشت حسین از آن جا برود.اما او از صبح مانده بود و همان دو گونی شن را کرده بود سنگر فرماندهی و به وسیله بیسیم با دیگران در ارتباط بود.پیک ها پشت سر هم پیاده یا با موتور می آمدند،خبر می داندن و دستور می گرفتند.بچه ها در شلمچه هنوز با تانک ها درگیر بودند.

هوا داشت رو به تاریکی می رفت.وقت اذان مغرب بود.حسین که در همین یکی دو ساعت آشکارا کم حرف و بی قرار شده بود،آستینش را بالا زد تا وضو بگیرد که صدایی دور،همهمه گلوله ها و شلیک را شکست.

((الله اکبر،دخیل الخمینی...))

حسین سراسیمه از خاکریز بالا رفت.دوربین را مقابل چشمها گرفت و چهره اش لحظه ای شکفته شد.کنارش ایستادم،دوربین را بی یک کلام حرف اما با لبخندی گشوده به من داد.نگاه کردم.تا چشم کار می کرد ستونی از سربازان عراقی بود و پیشاپیش همه،همان اسیر اخموی لجباز بود.

آتش سبک شد و مقاومت دشمن در هم شکست.

                                                                                      

                                                                             منبع:کتاب پروانه در چراغانی 

/ 1 نظر / 9 بازدید
سلنیا

سلام . تو وبلاگ ستاره می خوای نظر بدی نمی شه. [تلفن]یعنی اصلا رو جایی که برای نظر دادن هست کلیک می کنی نه شکل دست می آد نه هیچ چیز دیگری. برو بررسی کن ببین به خاطر قالبشه یا نه. [سوال]خیلی هم نامردی . من این همه می آم برات نظر می ذارم اونوقت تو نمی آی؟ [ناراحت]اصلا خبر تیزهوشان که برات گذاشتم رو خوندی. تازه بچه هامون گفتن خبر رو از اخبار شنیدند![افسوس]